امروز بیمارستان رفتم.
امیر علی بدنیا آمد. امیر علی اسم دومین پسر دایی من است. وقتی وارد اتاق شدم حسودیم شد به مادرهایی که کنار نوزادهایشان آرام گرفته بودند. با ولع خاصی به همه آن کوچولوهای معصوم نگاه کردم و با خودم گفتم: یعنی روزی می رسد که من کنار نوزادم باشم. روزی می رسد فرزندم را در آغوش بگیرم.
دقایق سختی بود. امیرعلی آرام خوابیده بود، خیلی دوست داشتنی. خوشحالم حال امیر علی خوب است چون در ماه آخر بارداری خانم دایی من مشکلی داشت که ممکن بود به جنین آسیب برسد و می دانم روزهای سختی را پشت سر گذاشت و حالا خیلی خوشحالم که حال هر دویشان خوب است.
من هم اگر از غبطه خوردن امروز و دیروزم بگذریم حالم خوب است. یعنی خیلی بهترم. سعی می کنم خودم را سرگرم کنم. جدیدا دوباره وب گردی می کنم. خیلی خوشم می آید. امیدوارم تا یک ماه دیگر همه چیز معلوم شود. بر خلاف همیشه که وقتی آزمایش می دهیم دعا می کنیم مشکلی نباشد این بار آرزو می کنم مشکلی باشد چون با مشخص شدن مشکل حتما سراغ درمانش می روم.
یک هفته دیگر همسرم به اتفاق مادر من به سفر زیارتی کربلا می رود. اوایل من هم ثبت نام کرده بودم ولی به دلایلی انصراف دادم . حالا خیلی دوست دارم دوباره بروم ولی نمی شود. مادرم می گوید نذر کرده در بین الحرمین برایم زیارت بخواند و من خوشحالم چون می دانم دعای مادر همیشه برای فرزند نتیجه داشته.







