چهارشنبه 6 آذر ماه سال 1387 ساعت 7:05 PM

امروز بیمارستان رفتم.

امیر علی بدنیا آمد. امیر علی اسم دومین پسر دایی من است. وقتی وارد اتاق شدم حسودیم شد به مادرهایی که کنار نوزادهایشان آرام گرفته بودند. با ولع خاصی به همه آن کوچولوهای معصوم نگاه کردم و با خودم گفتم: یعنی روزی می رسد که من کنار نوزادم باشم. روزی می رسد فرزندم را در آغوش بگیرم.

دقایق سختی بود. امیرعلی آرام خوابیده بود، خیلی دوست داشتنی. خوشحالم حال امیر علی خوب است چون در ماه آخر بارداری خانم دایی من مشکلی داشت که ممکن بود به جنین آسیب برسد و می دانم روزهای سختی را پشت سر گذاشت و حالا خیلی خوشحالم که حال هر دویشان خوب است.

من هم اگر از غبطه خوردن امروز و دیروزم بگذریم حالم خوب است. یعنی خیلی بهترم. سعی می کنم خودم را سرگرم کنم. جدیدا دوباره وب گردی می کنم. خیلی خوشم می آید. امیدوارم تا یک ماه دیگر همه چیز معلوم شود. بر خلاف همیشه که وقتی آزمایش می دهیم دعا می کنیم مشکلی نباشد این بار آرزو می کنم مشکلی باشد چون با مشخص شدن مشکل حتما سراغ درمانش می روم.

یک هفته دیگر همسرم به اتفاق مادر من به سفر زیارتی کربلا می رود. اوایل من هم ثبت نام کرده بودم ولی به دلایلی انصراف دادم . حالا خیلی دوست دارم دوباره بروم ولی نمی شود. مادرم می گوید نذر کرده در بین الحرمین برایم زیارت بخواند و من خوشحالم چون می دانم دعای مادر همیشه برای فرزند نتیجه داشته.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 21 آبان ماه سال 1387 ساعت 6:27 PM

....

 قرار است اینجا دیگر برای کسی نامه ننویسم. ولی گاهی نیاز دارم تا در مورد این موضوع با کسی حرف بزنم. و جایی نیست جز همین جا. خیلی سخت است که دکتر به ادم بگویید احتمالا در بدنت مشکلی وجود دارد که در خونرسانی به جنین وقفه ایجاد می کند و باعث مرگش می شود. از خودم خجالت می کشم. پس من هستم که نقش قاتل را در این داستان دارم. و بعد خودم می نشینم بالای سر جسد و به سر و صورتم می زنم. خجالت می کشم . منتظر جواب آزمایشها هستم. می دانم انرژی زیادی صرف این موضوع می کنم و می ترسم مثل خیلی چیزهای دیگر که در زمانش بدست نمی آید بعدا از این دیگر برایم مهم نباشد. این روزها قبل از اینکه هر برنامه ایی داشته باشم میگویم: اجازه بده جواب ازمایش معلوم شود. اجازه بده تکلیف این مشکل حل شود . و اینطوری است که تقریبا به هیچ کدام از کارهایم نمی رسم. و این یعنی عدم تعادل است. این یعنی در جا زدن بی دلیل. می توانم بروم سراغ کارهایی که باعث رضایت من می شود. از همه مهم تر می توانم بروم شنا کنم. ولی نمی روم. و این خیلی بد است. نسبت به روزهای اول خیلی بهتر شدم. سعی می کنم مواظب رفتارهایم باشم. روزها هم توقف نمی کنند و می ایند و می روند و من فراموش کردم آروزی گذر سریعتر چه نعمت بزرگی را دارم. امیدوارم همه چیز روبراه شود و من همین جا کلی خبرهای خوب داشته باشم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 3 آبان ماه سال 1387 ساعت 8:16 PM

نامه آخر

امروز بعد از ظهر رفتم سینما و فیلم دعوت را دیدم. همه فیلم به یادت بودم. از اینکه بدون دعوتها چنان مشتاق بودن هستند و تو که با دعوت آمده بودی تنهایم گذاشتی. صحنه هایی که دکتر سونورسیت در مورد جنین صحبت می کرد و یا صدای قلب را می شنیدم دلم می گرفت. خوب بود که سینما تاریک است و اگر گریه ات بگیرد می توانی راحت به اندازه تمام فیلم برای سرنوشت خودت اشک بریزی. دلم می خواست تو را داشتم. دوست داشتم حالا همراهم بودی. الان باید ماه چهارم زندگی ات را شروع می کردی. مگر آنها را هم خدا هدیه نداده بود پس چطور اینهمه مواظبشان بود. و تو ......... حتما من زیادی بی لیاقتم و یا تو آنقدر دوستم نداشتی که من را مادر خودت بدانی. اگر با خواستن زیادی و یا اصرار برای بودنت ناراحتت کردم من را ببخش. ولی وقتی کسی می شنود مادر شده. کسی حس می کند وجودش سرشار از وجود دیگری است ذوق می کند . خوشحال می شود. گریه می کند و دوست دارد به همه بگوید.

با همه اینها باز من خوبم. این روزها خیلی بهترم. دلم را مشغول خیلی چیزها می کنم. سعی می کنم به تو و روزهای شیرین بودنت کمتر فکر کنم و برای فردایم هزاران نقشه می کشم. اینروزها کارم شده تحقیق در مورد متخصصین زنان و هر کجا می شنوم کسی سقط جنینی داشته می خواهم در مورد تجربه اش و راههای درمانش برای من بگوید. تمام فکرم و حواسم به مادر شدن است. این روزها یک حس خواستنی و غیر قابل مهار است. گاهی فکر می کنم عاشق شدم. عاشق مادر شدن. عاشق اینکه یکی صدایم کند مامان.

اگر اجازه بدهی نامه هایم را همین جا برایت تمام می کنم. چون باید باور کنم تو نیستی . باید باور کنم تو را از دست داده ام و باید باور کنم هیچوقت خواننده این نامه ها نخواهی بود. اگر اجازه بدهی دیگر به تو فکر نکنم. دیگر شبها در غم نبودنت همنشین تاریکی نشوم و تا صبح اشک نریزم. اگر اجازه بدهی خاطرات دیدارم را با تو به خاطره بسپارم و اگر اجازه بدهی رهایت کنم همانطور که تو رهایم کردی . و من به فردایی می اندیشم که از آن من باشد. فردایی که خواهر یا برادرت خواننده این نامه ها باشد. هر کجا هستی به خدا می سپارمت تا دیداری که امیدوارم باشد.

خدانگهدار کوچولوی سفر کرده ام

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo